گل اشک
 

 
 

باور نکن تنهاییت را، من در تو پنهانم،تو در من از من به من نزدیک تر تو ،

از تو به تو نزدیک تر من هر جای این دنیا که باشی،

من با توام تنهای تنها من با توام هر جا که هستی،

حتی اگر با من نباشی این خانه را بگذار و بگذر،

با من بیا تا کعبه دل باور نکن تنهاییت را،

من با تو ام منزل به منزل

نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


پند واندرز
هو من هو فی احسانه قدیم
بر عیب  خو د  بینا  باش  و عیب  کسان  مگو
در جواب  تعجیل  منما  , نا پرسیده  مگوی ,  دل  را  بازیچه  دیو
 مساز
تا  به  محاسبه  خود  نپردازی  در  دیگران  شروع  مکن
اندک  خود  را  بهتر  از بسیار  دیگران   دان
دوستی  خد ا را  در  کم  آزاری  دان
سعادت  دنیا  و آخرت  را  د ر صحبت  دانا شناس
فخر  به  فقرا  مفروش  و با ایشان  محبت  کن
به  حکم  خد ا راضی  باش
کسی را به  سخن  رنجه مکن , مال  را  عاریت  دان
بدان  که هزار دوست کم است و یک  دشمن  بسیار
مردم  را  در غیبت همان  گوی  ,  که  به  روی  توانی  گفت
درویشان  را نا امید  باز مگردان .
حاجت  برادران  مومن  را  کاری  بزرگ  بدان
نیکویی  خود  را  به  منت  بر  زبان  میار
مردم  را  در  بدی  مدد مکن
وفا از جوانمرد  طلب  که جوانمرد  چون  دریاست  و بخیل  چون  جوی , در از
دریا  جوی  نه  از جوی
دوستی او را شاید در وقت  خشم  بر تو  ببخشاید
در رعایت  دلها  بکوش
دوست  را  در  وقت  خشم  آزمای  و مصاحب  را در نیستی  تجربه  نمای
به هر کجا  که  باشی  خدا را  حاضر  دان
هرگاه  به  نماز ایستادی   فکر  کن    آخرین   نما ز  تو  ا ست
از عیبی  که در توست  دیگران  را  ملامت مکن , طاعت  نکرده دعوی  کرامت مکن
کار تنها  نه  به  روزه  و  نماز است ,  کار  به شکستگی  و نیاز است
حج رفتن تماشای  جهان است , نان دادن  کار مردان است
در  آن  را  کوش  تا زنده شوی  و  دست  می  جنبان  تا  کاهل  نشوی  و
 
روزی  از  خدا یتعالی  دان تا  کافر
بدانکه بهترین  کارها شناخت خداست  , خدا  را  نگه  دار تا  اوتو را  نگهدارد , عمر  را  در پرستش او
خرج  کن   که   حساب  خرج  او  خواهد  خواست  نما ز و روزه و حج  و  زکات  بگذار  و حق  را
فراموش  مکن
صبور باش
در  هر کاری  یاری  از حق  طلب
در  نیکوکاری  ها  بهانه  جوی  مباش
منت  بردار و منت  منه , نا سپاس و بی  منت را  به خود  راه  مده
نان  همه کس  مخور  و  نان  بر  همه  کس  بده
بر  پیرزنان  اعتماد  مکن
وفا  از  مردم  اصلی  جو  که  اصیل  هرگز  خطا نکند
با  مردم  فرومایه  منشین
بدترین  عیب    پر  گفتن  را  دان
بیاموز و بیاموزان
کم  گوی  و  کم  خور  و کم  بخواب
در  سختیها  صبر  پیشه  گیر  ,  بر شکسته  و ریخته  افسوس  مخور
آنچه  در دست  داری  شادمان  مباش  و آنچه از دستت رفت  دریغ  مخور
از آ سمان سخن  را  بزرگتر  دان
عجل  را  در  هیچ  حالی  فراموش مکن
هر  هدفی  را  وقتی  به  آن  برسی  وسیله  می شود  برای  هدفی  دیگر
کسی  را  به  خصومت  و  جنگ  وعده  مکن
از  فرمانبرداری  نفس  حذر  کن  , مال  را  فدای  تن  کن
دوست  را  به  تواضع  بنده  کن , دشمن  را  به  احسان و گذشت  دوست کن
بر  زاهد  جاهل  اعتماد  مکن
در  سخن  جواب  اندیش  باش
کسی ر  به  افراط  مگوی  و مستای , اگر چه زیان افتد
بنده ی حرص مباش , خفته ی غفلت مشو
از گناه لاف مزن
از داده ی خدا بخور  تا کم نشود
نفس را از برای  مال  پایمال  مکن
اگر  صلح بر مراد  برود  جنگ  مکن
در  سفر  خوی  از  آن خوشتر دار  که  در حضر داشتی
خود  را  اسیر شهوت  مساز
از  آن  سودی  که  آخرش زیان  باشد  گرداگرد او  مگرد
برای  اندک  چیزی  خود  را بی قدر مکن
 
نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


ای مهربان بی همتا!
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت . 
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. 
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . 
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ." 
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ )) 
مورچه گفت آری او می گوید : 
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ٧ بهمن ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


آژير خطر ابليس !

از امام صادق عليه السلام روايت شده که فرمودند:
وقتي که اين آيه بر پيامبر نازل شد:" والذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم ومن يغفر الذنوب الا الله ولم يصروا علي ما فعلوا وهم يعلمون"(135/آل عمران) (1)
ابليس(پدر شيطانها) سخت ناراحت گرديد. بالاي کوهي در مکه به نام "ثور" رفت و آژير خطرش بلند شد و همه يارانش را به تشکيل انجمن خود دعوت نمود. همه ي بچه شيطانها جمع شدند. ابليس، نزول آيات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگراني کرد واز آنها کمک خواست.
يکي از ياران او گفت:
من با دعوت نمودن انسان8ها از اين اين گناه به آن گناه، اثر اين آيه را خنثي مي کنم.
ابليس سخن او را نپذيرفت. ديگري پيشنهادي شبيه به اولي کرد ولي باز مورد پذيرش ابليس قرار نگرفت.
تا اينکه از ميان شيطانها، شيطان کهنه کاري به نام "وسواس خناس" گفت:
پيشنهاد من اين است که فرزندان آدم را با وعده ها و ارزوهاي طولاني آلوده به گناه مي کنم (و مي گويم که الان براي توبه کردن زود است و فرصت توبه بسيار است) وقتي که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش کرده و بازگشت ب سوي خدا (=توبه) از خاطر آنان محو مي گردد.
ابليس گفت:
مرحبا! راه همين است. سپس اين ماموريت را تا پايان دنيا به او سپرد.شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ۱ دی ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


الهی...


الهی به حرمت أن نام که تو خوانی و به حرمت أن صفت که تو چنانی ، دریاب که می توانی.

الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم : گفتی و فرمان نکردم ، درماندم و درمان نکردم.

الهی ، عاجز و سر گردانم : نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
 
الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستم که تو خواستی.

الهی ، به بهشت و حور چه نازم : مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.


الهی ، در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار.
 
به لطف ، ما را دست گیٍر و به کرم ، پای دار ، الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.
 
امید دردها را شفا نمی دهد اما باعث می شود دردها را بهتر تحمل کنیم.

نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ٢۱ آذر ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


ابليس!!!

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طناب ها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،
خطای تو را به حساب دیگران می گذارم . . .
مرد قبول کرد .
ابلیس خنده کنان گفت :
عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.....

الهی ما را از وسوسه ابلیس در پناه خود نگاه دار...امین

نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ٢۱ آبان ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


نجوای کودک وخدا


كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك

نشنيد .

كودك فرياد زد : خدايا با من صحبت كن و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه

نشد .

كودك فرياد زد : خدايا يك معجزه نشان من بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك

نفهميد. كودك در نا اميدي گريه كرد و گفت : خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم

، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در

حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد...

نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ٢۸ مهر ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


يک ايميل از طرف خدا....


 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... 
 

دوست و دوستدارت:خدا 

نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ۳۱ شهریور ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


اناالمهدى...

ميلاد يگانه منجی بشريت امام عاشقان ،اميد مستضعفان

،مقتدای چشم انتظاران،صاحب کون ومکان ،قائم آل محمد(ص)

حضرت ولی عصر مهدی صاحب الزمان

 عجل الله تعالی فرجه الشريف

را به همه شيعيان وچشم انتظاران حضرتش تبريک وتهنيت عرض

 می نمايم...


 

انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس

 و آورنده عدل خدا.

من مهدى، قائمه گيتى، خرد هستى و ادامه خدايم.

شكيب شما در سراشيب عمر. ميوه باغ آفرينش، فراخى آسمانها

و نجابت زمين.

من گريه‏هاى شما را مى‏شناسم.

با انتظار شما هر شام ديدار مى‏كنم.

نغمه‏گر ندبه‏هاى شما در ميان كاج هاى غيبتم.

اشك هاى شما آينده من است.

دلتنگي هاى من، گشايش بخت ‏شماست.

من موى گره در گرهم را نذر پريشان شمايان كرده‏ام .

انا المهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.

با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد.

از گرانى بار انتظار؛

از تيرگى شبهاى غيبت؛

از هيمنه جور؛

از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده‏ها و از دورى اقبال.

من با ندبه‏هاى شما مى‏بالم.

من تنگى دل شما را مى‏شناسم.

من برق چشم شما را مى‏ بينم .

گرمى دست‏هاى شما، چراغ خيمه صحرايى من است.

انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.

از دورى و ديرى با من بگوييد. جز من كسى حرف شما را باور نمى‏كند.

جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگارى است؟

جز من كيست كه بداند زخم شما، شكوفه كدام غم است؟

گريه شما، جارى چه اندوهى است؟

و خنده شما تا كجا شكوهمند است؟

مرا باور كنيد.

من تنهايى شما هستم.

اسب آرزوهاى شما، تنها در چمن ظهور من چابك است.

پرنده اميد شما را من پرواز مى‏دهم.

و آشناترين رهگذر شهر شما منم.

اناالمهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.

مرا بخوانيد و بخواهيد.

مرا تا صبح ظهور، انتظار كشيد.

مرا كه چون پدران روستايى، با دستمالى از مهربانى به سوى شما مى‏آيم.

با يك سبد انار؛

يك طبق سيب؛

و يك سينه سخن.

من شما را از گريه‏هاى شما مى‏شناسم و شما مرا از اجابت‏هايم.

امسال، باران گرسنه خاك است.

ابرها ديگر نمى‏بارند.

خورشيد به ناز نشسته است.

بهار خرمى نمى‏كند.

آيا از ياد برده‏اند كه شما جمعه‏ شناسان هفته انتظاريد؟

نمى‏دانند شما شب ها مرا به خواب مى‏بينيد؟

و روزها

زمين را با آهن اندوه مى‏شكافيد؟

امسال زمين ركاب نمى‏دهد،

و گريه انتظار، شما را امان.

من مى‏آيم، كه هر سال، بهار آمدنى است.

من مى‏آيم كه سفره شما بى ‏نان نباشد.

و هفته شما، بى ‏جمعه.

اناالمهدى؛ من موعود زمانم. صاحب عصر، قائمه گيتى، خرد

هستى، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.

اناالمهدى

نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ٤ شهریور ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


مرد دريا

 
وقتی به عرقای روی پیشونیش نگاه کردم دلم می خواست تا نفس دارم دستای

محکم و بزرگشو ببوسم.
 
دلم می خواست مثل بچگیام تو بغلش آروم بگیرم و همه ی گلایه هامو از این دنیا و

سختیاش تند تندبگم!!
 
دوست داشتم سر مو بذارم رو شونشو اونقدر گریه کنم که دیگه هیچ بغضی گلومو

فشار نده...
 
دلم پر می زنه وقتی درو باز می کنم ... میاد تو ... بغلم می کنه...
 
وقتی تو دلتنگیام نمی تونه هم صحبتم بشه ولی از ناراحتی چشاش خون میفته!!
 
دلم می لرزه وقتی ناراحت می شه و تو صندوقچه ی غمایی که داره جمعشون

می کنه و گلایه نمی کنه...
 
وقتی شبا که تنهام پهلوم می شینه تا تنها نمونم در حالیکه می فهم اونقدر خوابش

میاد که شاید حتی حرفامونفهمه...
 
به قلب بزرگش حسودیم میشه وقتی میبینم با همه ی عشقی که به فرشته ی

آسمونیه خونمون داشت هیچحرفی در موردش نمی زنه تا من ناراحت نشم.
 
به عشق پاکش حسودیم میشه وقتی میبینم درد عشقشو تو دلش میریزه و به هیچ

کس چیزی نمی گه.
 
به ایمانش حسودیم میشه وقتی رو به قبله سجده می کنه و اونقدر مظلومانه میگه:

اِرحَم عَبدُِکَ ضَعیف...
 
پدرم بود که با دل مهربونش ... خدا رو به من نشون داد
 
پدرم بود که پاهامو رو پاهاش گذاشت و مسیر زندگی رو بهم نشون داد

سرت  ســـــــــلامت  مـــــــــردِ دریــــا

نوشته شده توسط : - صحیفه دل - ٢۸ امرداد ۱۳۸٦ لینک نوشته پيام هاي ديگران ()


خوش آمدید
خانه دل
نهانخانه دل
صندوقچه دل


همراهان گل اشک
 
  پرشین وبلاگ

حاج حمید
محرم راز
مدرسه عشق
یک عاشق تنها
اشک کوچولو
کوچه خلوت انتظار
کیمیای ناب
فانوس خیس
یاد یاران
یاد پدر
مرکز فرهنگی شهید آوینی
سایه آه
امید وصال
قافله نور
حجره
سرزمین نور
ظهور سبز
نوای دل
گل بارون زده
لوگوی دوستان
Free Web Counter